خداوند حكیم هر از چندگاهی به تناسبی با نشان دادن امدادهای چشمگیر و بارز خویش پرده های غفلت را از دیدگان آدمیان می زداید و حجتش را بیش از پیش بر آنان تمام می كند و گاهی نیز به دلیل ارتباط ژرف و عمیق روحی كه میان عابد و معبود و عاشق و معشوق برقرار می شود، عنایات حضرت حق شامل بندگان خاصش گشته و معضلات و موانعی كه در راه سیر و سلوك و پیشبرد اهداف الهی ایجاد می شود، برطرف می گردد.
رزمندگان اسلام در دوران هشت سالة دفاع مقدس نیز از این امددهای الهی بسیار سود جسته و از رهگذر آن معضلات به وجود آمده در مناطق عملیاتی و غیر آن را از پیش پای خود برداشته اند.
بدون تردید شایستگی افراد و برخورداری از درجات بالای ایمان، زمینه مناسب تری برای مشاهده امدادهای غیبی فراهم می سازد. و از آن منظر كه رزمندگان جان بر كف اسلام برای اعلای كلمه دین حق به میادین نبرد می رفتند، شایستگی افزون تری برای دریافت این عنایتهای خاص داشتند.

نتیجه استخاره وتوسل به حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف
نیروهای خود را برای عملیات آماده كرده بودیم. به دلیل بُعد و دوری مسافت و امكان عدم پشتیبانی، مهمات زیادی را می بایست حمل می كردیم....

پس از ساعتها راه رفتن و دویدن به موقعیت دشمن نزدیك شدیم و پشت میدان مین توقف كردیم تا دستور حمله صادر گردد. گرچه تا ساعت 3 بامداد منتظر ماندیم اما دستور لغو عملیات و بازگشت نیروها صادر شد. حدس زدیم علت آن عدم آمادگی سایر نیروها در بخشهای دیگر عملیات بود.
به هر حال پس از طی مسافتی طولانی به اردوگاه برگشتیم. بعد از ظهر همان روز خبر دادند بایستی برای عملیات آماده شویم. بچه ها علی رغم خستگی شب گذشته با شور و شادی وصف ناشدنی، خود را برای حمله آماده كردند و بعد از نماز مغرب و عشا عازم منطقه شدند.
هر نیروی پیاده و تك تیرانداز، می بایست علاوه بر تجهیزات و مهمات اضافی مربوط به خود، گلوله های آر. پی. جی هم حمل می كرد. در طی مسیر لازم بود از شیاری كه از داخل تپه ها می گذشت، عبور می كردیم. یعنی، همان مسیری كه شب گذشته آن را طی كرده بودیم.
نزدیك شیار مزبور كه رسیدیم، درباره عبور از آن به رایزنی پرداختیم؛ زیرا ممكن بود دشمن آن را شناسایی كرده باشد.
قرار شد موضوع را با برادر ردانی پور ـ آن عارف واصل و دلداده ای كه ذكر یابن الحسن او آرام و قرار از هر متوسلی  می گرفت هم در میان بگذاریم ایشان بعد از اطلاع از آخرین وضعیت دشمن استماع نظرات دوستان  متوسل به حضرت مهدی ـ علیه السلام ـ شد. و با ذكر و دعا تفألی به قرآن زد و تصمیم گرفت از مسیر دیشب (شیار داخل تپه ها) عبور نكنیم.
گفتنی است آن مسیر دو ماهه شناسایی شده بود و داخل آن انبارهای مهمات جا سازی شده و هر پیچ و خم آن علامت گذاری شده بود. برای همین برای ما عمل به تصمیم آقای ردّانی پور مشكل بود، اما چاره ای نداشتیم. سرانجام با حدود هشتصد متر اختلاف، مسیر را عوض كردیم و به سمت خطوط استقرار دشمن حركت كردیم. وقتی نزدیک دشمن رسیدیم با رمزمقدس یا زهرا سلام الله علیها  عملیات را آغاز وشتابزده ازمیدان مین عبور کرده وبه خاک ریز دسمن هجوم بردیم.

در وقت صبح، زمانی كه همه گردانها موفق شدند به هدفهای از پیش تعیین شدة خود برسند و بر بلندیهای عین خوش مستقر گردند، چند صد نفر از نیروهای دشمن را در محل شیار اسیر كردند. در آن زمان بود كه متوجه شدیم تمامی طول آن مسیر را با استقرار چهارصد نفر نیرو كمین گذاشته بودند. اگر گردانهای ما از آن مسیر حركت كرده بودند، همه قتل عام می شدند.
در آن لحظه متوجه تأثیر آن تفأل و توسل به حضرت مهدی ـ علیه السلام ـ شدم و سر به سجده گذاشتم. گریه امانم را بریده بود. خدایا چگونه سپاس تو گوییم و از كدامیك از تفضلها و عنایتهایت شكرگزاری كنیم؟1

حکایت آن پیرمرد

در كوههای صعب العبور در پی پیكرهای مطهر شهدا بودیم. در میان راه به پیر مردی برخوردیم كه معلوم نبود در آن حوالی چه كار می كند. او بعد از سلام و مصافحه از ما پرسید: در این كوهها به دنبال چه می گردید؟ گفتیم: برای پیدا كردن پیكر شهدا آمده ایم. خیلی خوشحال شد و ضمن قدردانی از برادران گروه های تفحص گفت: در این ارتفاع رو به رو مدتهاست چیزی توجه مرا به خود جلب كرده است. و گاهی حلقه ای از نور هم مشاهده می شود كه مثل ستاره می درخشد. بد نیست به آنجا هم سری بزنید.

حرفهای پیر مرد ما را امیدوار كرد. برای همین به سمت آنجا حركت كردیم. ارتفاع صعب العبوری بود و تأمین مناسبی هم نداشت. بعد از ساعتها پیاده روی به محوطة بزرگ سرسبزی رسیدیم. در كنار درختچه ای تجهیزات انفرادی رزمندگان به چشم می خورد. و این باعث شد تا منطقه را به دقت وارسی كنیم. پس از ساعتها تلاش، پیكر مطهر چهار شهید را پیدا كردیم و آنها را جهت انتقال به عقب، آماده نمودیم. آنگاه به دنبال شش ساعت پیاده روی، به نقطه ای كه پیرمرد را در آنجا ملاقات كرده بودیم، رسیدیم. پیرمرد هنوز آنجا بود. تا ما را دید، پرسید: آیا موفق شدید؟ ماجرا را برای او شرح دادیم، لبخندی زد و گفت: اما هنوز آن ارتفاع، نورانی به نظر می رسد.
سخن پیرمرد برای ما جالب بود. قرار شد به مقر بازگردیم و فردا صبح در همان ارتفاع به كار ادامه دهیم. فردا بعد از نماز به راه افتادیم. با عشق و علاقة زیاد، مسافت زیادی را در كمترین فرصت ممكن طی كردیم. پای كار كه رسیدیم، ناگهان یكی از بچه ها گفت: شهید، شهید، الله اكبر، صلوات بفرستید!
وقتی پیكر مطهر را از زیر خاك بیرون آوردیم، پیشانی بندی به روی جمجمة شهید به چشم می خورد. چفیه سفید رنگی آغشته به خون دور استخوان گردنش پیچیده شده و شال سبز رنگی دور كمرش بود؛ شالی كه نشانة سیادت و بزرگواری او به شمار می آمد.2


1:راوی: شهید فنایی، ر. ك: خاطرة خوبان، ص 34 ـ 31
2: راوی: برادر بختی از نیروهای گردان دوم غرب، ر. ك: یا لثارات الحسین ـ علیه السلام ـ، ش 68، ص12.
برگرفته ازzitova.ir




طبقه بندی: فضایل اخلاقی، 
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
نوشته شده در تاریخ جمعه 1 مهر 1390 توسط masuod