سعیدپسر سهل بصری روایت می کند،در سامرا بودم همراه جعفر بن قاسم  هاشمی واقفی ( مذهبش شیعه واقفی بود)1 که خلیفه به خاطر یکی از فرزندانش ولیمه می داد و ما را هم دعوت کرده بود و اتفاقا حضرت امام هادی (علیه السلام )را هم دعوت کرده بود،در آن مجلس نشسته بودیم که امام هادی (علیه السلام ) که جوانی نورانی بودند،وارد شدند،همه به احترام ایشان  که درحالت گفتگو و صحبت کردن بودند سکوت کردند و از جا برخاستند و احترام نمودند به غیر از یک جوان که نه سکوت کرد و نه به خاطر ایشان بلند شد اتفاقا وقتی حضرت رامشاهده نمود شروع کرد به بلند صحبت کردن و خندیدن،طوری که انگار با کارهایش حضرت را مسخره کند
امام هادی (علیه السلام ) رو کردند به آن جوان و فرمودند: دهانت را پر از خنده کرده ای و غافل هستی از ذکر خداوند متعال در حالی که تو بعد از گذشت سه روز از اهل قبرستان به حساب خواهی آمد (می میری).

آن جوان بعد از شنیدن کلام حضرت سکوت کرد و سر به زیر انداخت و نخندید سعید روایت می کند که ما مشتاقانه منتظر بودیم ببینیم چه می شود .روز بعد که شد آن جوان مریض شد و در رختخواب افتاد  طوری که همان روز علیل شد در اول روز سوم آن جوان وفات کرد و در آخر روز هم از اهل قبرستان شد (دفن شد).
سعید روایت می کند جعفر بن قاسم که از واقفیه بود وقتی این قضیه را مشاهده نمود گفت : و الله دیگر قائل به وقف نخواهم بود و خود را از واقفیه قطع کردم و به امامت حضرت هادی معتقد شدم چون این پیش بینی ها فقط از معصوم  و امام زمان می تواند باشد نه از انسان عادی .2





1:واقفیه به افرادی گفته می شود که در امامت امام موسی کاظم ماندند و معتقد شدند ایشان نمرده است و آخرین امام است و امامت امام رضا(علیه السلام) را هم قبول نکردند.
2:بحار الانوار جلد78





داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 5 خرداد 1392 توسط masuod